| ساعت ٧:٥۸ ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥ |
|
امیدوارم هرچند که تو را دیگر نخواهم دید و دوباره از تو خواهم نوشت
|
|
| ساعت ۸:٢۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥ |
|
اگه آدم نتونه ديگه داستان بنويسه ( مگه تا حالا می تونستی؟) چکار بايد بکنه ؟ |
|
| ساعت ٢:٠٤ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳ |
|
دنيای عجيبی است . نمی توان به حواس خود نيز اعتماد کرد . به خوبی خاطرم هست که دقيقاٌ هفت روز قبل بود که او را به خاک سپردم . کنار آن صخره سياه رنگ بزرگ گودالی کندم و پس اينکه جسد بيجانش را در آن انداختم رويش را با خاک پوشاندم چنانکه کسی متوجه نشود که آنجا دفن گرديده است . وقتی از تپه پايين می آمدم هيچ کس غير از آن دهقان آن دور و بر نبود . همان دهقان که از من پرسيد : آقا امروز چند شنبه است ؟ من که تا آن موقع فکر می کردم زمان در آن بيابان هيچ اهميتی ندارد جواب دادم : شنبه اصلاٌ حوصله حرف زدن با او را نداشتم ولی انگار او چنين احساسی نداشت باز پرسيد : شما که اينجا غريبه ايد فکر نمی کنيد در اين هوای مه آلود ممکن است راهتان را گم کنيد و من جواب دادم اگر حواسم را پرت نکنی گم نمی شوم و به سرعت دور شدم . تمامی اين صحنه ها را بخوبی به ياد دارم ولی با اتفاقی که امروز افتاد واقعی بودن آنها را نمی توانم کاملاٌ بپذيرم . امروز بعد از ظهر که از قدم زدن روزانه ام به خانه برمی گشتم او را زنده و سرحال روبروی خودم ديدم . همان لباس هفته پيش را به تن داشت و حالت چهره اش همانند قبل شاداب بود . با خود گفتم شايد آنموقع نمرده بود و آن دهقان او را از قبر بيرون کشيده است . اما اين اتفاق امکان ناپذير بود . در فاصله زمانی که من از تپه پايين آمدم تا هنگامی که دهقان از تپه بالا رفته و او را از زير خاک بيرون کشيده است او صددرصد آن زير خفه می شد . از طرف ديگر من قبر را طوری استتار کرده بودم که ممکن بود خود من هم نتوانم جای آن را براحتی پيدا کنم . شايد دهقان موقعی که او را دفن می کردم مواظب من بوده است . اما چرا برای نجات او صبر کرده و پس از سوال و جواب با من اينکار را کرده است ؟ اين موضوع نمی توانست صحت داشته باشد . تنها احتمالی که باقی می ماند اين بود که قضيه مرگ او ، دفن کردنش و ملاقات من با آن دهقان همگی در خيال من اتفاق افتاده و واقعيت نداشته باشند . نه ، من تمامی اين اتفاقات را تجربه کرده ام و نمی توانم قبول کنم که مردن او واقعی نباشد . آن روز هنگامی که با هم درباره زندگی مشترک آينده مان صحبت می کرديم او کاملاٌ سرحال بود و نشانه هيچ گونه بيماری در او ديده نمی شد . اما وقتی که پس از دقايقی که او را در اتاق تنها گذاشته بودم به نزدش بازگشتم او را مرده بر کف اتاق يافتم . بسيار متعجب بودم و نمی دانستم چگونه اين اتفاق افتاده است اما در هر صورت بايد کاری می کردم . همسايه ام را که مردی همسن و سال من بود صدا زدم و با کمک هم جنازه را در پتو پيچيده و به خارج شهر برديم . او ما را تا پای تپه بلندی همراهی کرد و از آنجايي که برای برگشتن به شهر عجله داشت همانجا ما را تنها گذاشت . جسد سنگين بود و به تنهايي نمی توانستم آنرا به بالای تپه ببرم .لذا دهقانی را که در همان نزديکی مشغول کار کردن بود صدا زدم .به کمک او جنازه را تا نزديکی صخره سياه رنگ بردم و سپس از او خواستم ما را تنها بگذارد و او اين کار را بدون لحظه ای مکث کردن انجام داد . چنين شد که او را در آنجا تک و تنها به خاک سپردم . اما اگر همه اين اتفاقات در خيال بوقوع نپوسته و واقعی باشند چطور او امروز می توانست چنين زنده و شاداب روبری من بايستد و بروی من لبخند بزند . حتی هنگامی که می خواستم از او دور شوم دستم را گرفت و آنرا به طرف خود کشيد . فشار انگشتانش را بخوبی احساس کردم . بزور دستم را آزاد نموده و بسرعت دور شدم . او برای من مرده است و ديگر هيچگاه زنده نمی شود و حتی اگر صدها بار ديگر هم او را ببينم و يا او بخواهد با من حرف بزند نمی توانم باور کنم که او زنده است .
|
|
| ساعت ٢:٤۱ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳ |
|
وقتی چيزی می نويسم برای اين است که وجود خودم و اطرافيانم را به خودم بهتر بشناسانم (البته فقط به خودم ) . شايد از اين راه درک بهتری نسبت به دنيای عجيبی که در آن زندگی می کنم داشته باشم و بتوانم راحت تر با آن کنار بيايم . اگر در اين زمان از او صحبت می کنم به اين دليل است که تحمل فقدان او را برای خودم آسانتر کنم . قبل از اينکه او وارد زندگيم شود من يک زندگی ساکن و بدون تفکر و البته بدون هيچ اميد و روشنايي داشتم اما از آن لحظه که او از در خانه من بدرون آمد همه چيز در درون و بيرون من متحول شد . روز شنبه خسته کننده ای بود و من فقط در فکر يک خواب بعد از ظهر راحت بودم . هنگامی که صدای در به گوشم خورد نمی توانستم حدس بزنم که در اين موقع روز چه کسی ممکن است به من سر بزند . وقتی در را باز کردم آن وجود اثيری پيچيده در چادر مشکی روبرويم ايستاده بود .تا آن لحظه اصلا متوجه آن همه زيبايي و شکوه در چشمان سياه او نشده بودم . مريلا به نظرم يک زن ميانسال معمولی بود که با شوهرش حاج محمود زندگی می کرد . هر دويشان انسانهايي ملايم و بی آزار بودند و به همين خاطر برای من صاحبخانه هايي ايده آل به حساب می آمدند . در آن لحظه که او را پشت در ديدم انگار به صورت فرشته ای در آمده و از وجود ماديش بشدت دور شده بود . از جلوی در کنار کشيدم و او بدون کوچکترين حرفی وارد شد و مستقيما به طرف اتاق خواب من رفت . من هم پشت سرش بدرون اتاق رفتم و پرده ها را کشيدم . سرم را برگرداندم و او را نگاه کردم که آرام روی تخت خواب من دراز کشيده و چشمان سياه زيبايش را بسته بود انگار که به خوشترين خواب دنيا فرو رفته است . به آشپزخانه رفتم تا شايد چيزی برای پذيرايي از او بيابم اما در خانه چيزی نداشتم از سر ناچاری مقداری آب قند درست کردم و بردم تا از ميان دندانهای قفل شده اش مقداری از آن را در دهان او بريزم . سعی کردم اين کار را انجام دهم که ناگهان چشمهايش را باز کرد و پرسيد اين چيه ؟ گفتم آب قند است هيچ چيزي در خانه نداشتم که برايت بياورم . و او لبخند زيبايي زد که باعث شد دندانهای سفيدش در پشت لبهای گوشتالوی زيبايش پيدا شود و من احساس کردم که در قلبم خورشيدی از پس تاريکی طلوع کرد . با خود گفتم او در اين لحظه بايد بميرد تا احساس من درباره او برای هميشه جاودانه بماند اما او کاملا سرحال بود و می خنديد . به او گفتم تو بايد الان بميری و من جسدت را با چاقوی دسته استخوانی تکه تکه کنم و آن را با يک چمدان ببرم و با کمک آن پيرمرد زير درخت سرو دفنت کنم . پرسيد با کمک کدام پيرمرد ؟ گفتم همان پيرمرد قوزی که عبا به خودش می پيچد . خنديد و گفت منظورت حاجی خودمان است ؟ و من از خودم پرسيدم مگر حاج محمود هم اين شکلی است ؟ به او گفتم در هر صورت من احتياج دارم که احساساتم را جاودانه کنم و به همين دليل تو بايد در اين لحظه به صورت مرموزی بميری تا من بتوانم جسد تکه تکه شده ات را پای آن درخت سرو کنار جوی آب دفن کنم . او با تنفر گفت انگار عقلت را از دست داده ای ! ديگر تحمل اين وضع را نداشتم . از خانه بيرون آمدم . سر کوچه حاج محمود ايستاده بود . متوجه شدم که پشتش قوز دارد و انگار که سردش باشد عبايش را که پارچه زرد پاره ای بود به خودش پيچيده است .جلو رفتم و گفتم حاج محمود چقدر بيخيال اينجا ايستاده ای . زنت را الان ديدم که با پسر جواني حرف می زد . حاجی عطسه ای کرد و بعد هم خنده شديدی که مو را به تن آدم سيخ می کرد . بی اختيار شروع کردم به دويدن و از آنجا دور شدم . ÞÞÞ بالاخره می بايست يک روز اين اتفاق پيش بيايد . می دانستم عرضه اين کار را دارم اما موقعيت انجام دادنش پيش نمی آمد . بزرگترين مشکلی که داشتم کمبود چاقوی دسته استخوانی بزرگی بود که مناسب اين کار باشد . ولی به طرز عجيبی اين مشکل امروز صبح حل شد . حاج محمود يک چاقوی دسته استخوانی خوش دست به من داد و گفت چاقوی خوبی است ، مال ری قديم است . می دانم تو از پس چنين کاری برمی آيي . تمنا می کنم اين لطف را از من دريغ نکن . به او نگاه کردم ، عبای زرد پاره اش را به همراه نداشت و به جای آن خنده مسخره که مو را به تن آدم سيخ می کرد داشت از ته دل گريه می کرد . ÞÞÞ اکنون در مقابل آينه ای ايستاده ام که تصويری از روح آدمی را به جای جسمش نشان می دهد . آينه ای که هيچ گرد و غبار و زنگاری نمی تواند تصوير آن را محو و کدر نمايد . اما من هرچه نگاه می کنم نمی توانم هيچ چيزی در آن ببينم . نه تصوير خودم را و نه تصوير يک پيرمرد قوز کرده عبا به دوش را . دستهايم را که به خون او آلوده اند نگاه می کنم . نتوانستم طبق قرار چشمش را در بياورم . يک قاتل بايد خيلی بی رحم باشد و يا اينکه خيلی از مقتول خود متنفر تا اينکه بتواند جسد او را تکه تکه کند يا اينکه چشمش را در بياورد . از پنجره حاج محمود را می بينم که در کوچه می دود و پشت مه ناپديد می شود . |
|
| ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳ |
|
به آرامی دستش را دراز کرد و پنجره نيمه باز را بست . نسيم ملايمی که بدرون مي وزيد موهای بلند و زيبايش را نوازش می کرد و او را به ياد روزهای خوب گذشته می انداخت و او در اين لحظات حزن انگيز اصلاٌ دلش نمی خواست هيچ خاطره ای را بياد بياورد . هنگامی که پنجره بسته شد احساس آرامش کرد . چشمانش را بست ولی فوراٌ آنها را باز کرد . با خود فکر کرد اين چند ساعت باقيمانده را بيدار بماند ، پس از آن می تواند با آرامش تمام بيارامد . انديشيد که پس از چند ساعت ديگر که شب به پايان خواهد رسيد باز مانند هر روز ديگر آفتاب طلوع خواهد نمود و نور دنيا را در بر خواهد گرفت . جهان تکاپو را باز از سر خواهد گرفت و اين تنها تن رنجور و بيمار او بود که توان حرکت نداشت و مجبور بود جدا افتاده در اين اتاق کوچک بروی تختخواب دراز بکشد ؛ تنها کاری که از دستش برخواهد آمد اين خواهد بود که به زندگی شاداب ساير موجودات دنيای اطرافش بنگرد . از خود پرسيد آيا امکان دارد فردا خورشيد طلوع ننمايد و جهان را سراسر سکون و آرامش فراگيرد ؟ می دانست که چنين امری اتفاق نخواهد افتاد . سعی کرد خود را سرگرم نمايد ولی در اطرافش هيچ چيز سرگرم کننده ای وجود نداشت . خواست برود و قيافه بيمار امروزش را در آينه بنگرد و آنرا با گذشته اش مقايسه نمايد اما پشيمان شد . اين کار ممکن بود او را بيش از پيش غمگين نمايد . آهی کشيد و با خود گفت : زندگی زيبا بود . به ياد نقشه هايي افتاد که برای آينده اش کشيده بود و به کتابهايي نگريست که قرار بود در آينده مطالعه شان کند و اکنون آنها را می ديد که در کتابخانه از هم اکنون بر رويشان گرد و غبار نشته است . کتابهايي که محمود برايش آورده بود و انتظار داشت او همه آنها را کلمه به کلمه بخواند . لبخندی بر لبانش نشست . ديگر مجبور نبود هيچ کتابی را بخواند و يا خود را برای هيچ فعاليت خسته کننده ای آماده نمايد . اکنون او به شدت بيمار بود و اطرافيانش از او انتظار هيچگونه جنبش و فعاليتی نداشتند . به ساعت نگاه کرد . صبح نزديک بود . دراز کشيد و چشمانش را به سقف دوخت . سقف اتاقش سفيد رنگ بود و هيچ لکه ای بر آن ديده نمی شد . همانند روحيه شاداب گذشته اش که هيچ غصه ای آن را نمی توانست مخدوش کند .اما اکنون پی برده بود که بيماری از او قوی تر است و هيچگاه اراده استوار و روحيه قوی او نمی تواند در برابر آن مقاومت کند . خود را آماده تسليم شدن کرده بود . از نگاه کردن به سقف خسته شد . تحملش تمام شده بود . چشمانش را بست و به آرامی به خواب فرو رفت . در خواب محمود را ديد که لبخند می زند . بسيار تعجب کرد . انتظار نداشت روزی برسد که محمود باز به او لبخند بزند . لبخند محمود او را به ياد روز اول آشنايشان انداخت . آن روز سرد زمستانی در آن خيابان خلوت هنگامی که بروی محمود لبخند زد فکر نمی کرد اين جوان ناشناس تا اين حد وارد زندگيش شود . تا حدی که زمانی تنها مونس و غمخوار يکديگر باشند . افسوس که زندگی محمود بسيار کوتاه بود و با رفتنش روح افسرده او را برای هميشه تنها گذاشت . چند ساعتی گذشت . شب به پايان رسيد اما آفتاب طلوع نکرد . خورشيد چشمانش در پس پلکهايش ماند و نور ديدگانش بر تاريکي اتاق نيافتاد . دنيای اطرافش به تکاپو نيافتاد و آرامش عجيبی سراسر آن را فرا گرفت . مرگ ذرات پيرامونش را دربرگرفت و زندگی از آنان دور شد . در اين ميان تنها او بود که به جنب و جوش افتاده بود . ديگر فرسنگها از بيماريش و محيط وحشت زای اتاقش فاصله گرفته و به دنيای آرزوهايش زسيده بود . او تا ابد شاداب بود . |
|
| ساعت ۱٢:٢٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱ دی ،۱۳۸۳ |
|
بالای سرم در آسمان تيره و تاريک شب ستاره های زيادی مي درخشيدند . در اينحالت آسمان شبيه صفحه سياه وسيعی بود که ميخهای نقره ای زيادی را به آن کوبيده باشند . ماه در آسمان ديده نمی شد و هوا کاملاٌ تاريک بود . بهمين دليل در کوچه ای که در آن قرار داشتم چيزی مشاهده نمي شد و فقط ابتدا و انتهای کوچه را می شد تشخيص داد . سعی کردم بفهمم اين کوچه از کجا می آيد و به کجا می رود ولی بخاطر اينکه کوچه بسيار دور درازی بود و من تقريباٌ در اواسط آن بودم چيزی دستگيرم نشد . تنها چاره من سوال از پسر جوانی بود که فکر کردم تماس دست او با شانه ام دليل از خواب پريدن من بود . دختر جوانی که احتمالاٌ خواهر وی بود سمت چپ او ايستاده بود و با نگاه وحشت زده اش مرا نگاه می کرد . هنگامی که متوجه شد بيدار شده ام انگار که از نگرانی درآمده باشد به زيبايي لبخند زد . برادرش که سعی می کرد بر خودش مسلط باشد از من پرسيد : حالت چطور است ؟ جواب دادم : خيلی خوب ، هيچ وقت به اين خوبی نبوده ام . او گفت : کمکت می کنم از جايت بلند شوی . گفتم : نه ، ولم کن . احساس می کردم اگر از جايم بلند شده و بايستم احتمالاٌ از حال می روم . احساس ضعف شديدی داشتم . سعی کردم موقعيت خود را بررسی کنم . متوجه شدم زير درخت کاج کوتاه قامتی در اواسط يک کوچه باريک کنار ديوار خانه ناآشنايی نشسته ام . کت و شلوار سفيد رنگی به تن داشتم که روی آن اثرات گرد و غبار و همچنين خون ديده می شد . نتوانستم به ياد بياورم کي و چگونه به اين کوچه غريب آمده و در کنج ديوار خانه ای در آن بخواب رفته ام . حدس زدم شايد در محل ديگری خوابيده ام و عده ای مرا به به اين کوچه تاريک آورده اند . هيچ تصوری از موقعی که به خواب رفته بودم در ذهنم وجود نداشت . پسر جوان از من پرسيد : چرا اينکار را با خودت کرده ای ؟ بدون اينکه فکر کنم جواب دادم : تقصير خودم نبود . او با لحن برادرانه ای گفت : بيا کمکت کنم تا سرکوچه برويم تا از آنجا به خانه ات برگردی .
دستم را گرفت و کمکم کرد بلند شوم . با هم شروع کرديم به راه رفتن به سمت سرکوچه و من برای اينکه حرفی زده و سکوت را شکسته باشم پرسيدم : چرا به من کمک می کنی ؟ جواب داد : چون تو را می شناسم . پرسيدم : اگر مرا نمی شناختی باز هم به من کمک می کردی ؟ جوابی نداد و من پرسيدم : اين موقع شب در اين کوچه تاريک با خواهرت کجا می رفتيد؟ او پرسيد : کدام خواهرم ؟ من که خواهری ندارم . من که فکر کرده بودم دختر جوان خواهر اوست به اشتباه خود پی بردم . از او پرسيدم : اگر نخواهم به من کمک کنی ناراحت می شوی ؟ جواب داد : نه اصلاٌ . و من را به سمت در سفيد بزرگی که چراغ بالای آن روشن بود برد . کمکم کرد روی سکوی کنار در بنشينم .دختر جوان را ديدم که بدون اينکه اعتنايي به ما بکند به راه خود ادامه داد . به پسر جوان گفتم : خواهرت رفت . و او گفت : بله ، برای هميشه رفت . خودش هم در سفيد بزرگ را باز کرد و داخل شد . چشمانم را بستم و به صدای بسته شدن در گوش سپردم . پس از مدتی کوتاه چشمانم را باز کردم . خود را نشسته در ميان درختان کاج کوتاه قامت در وسط يک کوچه تاريک دور و دراز ديدم . به لباسهايم نگاه کردم . به خودم گفتم : حيف است چنين لباس خوبی اينچنين کثيف باشد . فردا آنها را می دهم برايم بشورند . مجدداٌ چشمانم را بستم و سعی کردم بخوابم . |
|
| ساعت ۸:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳ |
|
بيمارستان جای گرم و راحتی است . چون به غير از ساعات ملاقات معمولا خلوت است برای کسانی که می خواهند خاطراتشان را مرور کنند محل بسيار مناسبی است .
مريلا در تمام خاطرات دوران کودکی من وجود دارد . او دختر بچه محجوب همسايه ما بود که موها و چشمان سياهی داشت . هر وقت که به گذشته فکر می کنم او را با لباس بلند سياه رنگش به خاطر می آورم . بدليل اينکه در کوچه ما بچه ديگری نبود ما دوتا هميشه با هم بازی می کرديم . هنگامی که بزرگتر شديم بجای بازی کردن در مهمانيها با هم می رقصيديم و عصرها در باغ پشت خانه مان قدم می زديم . موقع قدم زدن او حرفهای زيبايي در مورد آينده مشترکمان می زد و داشتانهای رويايي برايم تعريف می کرد .من خوب نمی توانستم حرف بزنم به همين دليل می گذاشتم او حرف بزند و من هميشه حرفهايش را تاييد می نمودم و در دل آرزو می کردم روزی برسد که حرفهاي او به تحقق بپيوندد .به ياد دارم که او بارها به من می گفت من انسانی مستقل از تو نيستم و هرگز بدون تو نمی توانم زندگی کنم . من تمام اين حرفها را تا روزی که خبر ازدواجش را شنيدم کاملا باور داشتم . آنروز احساس کردم که از خاطرات گذشته ام جدا شده ام و در ورطه افکاری تيره و ملال آور فرو افتاده ام . از آن روز به بعد من که انسانی سرزنده و شاداب بودم تبديل به موجودی غمگين شدم . پس از مدتی دوران تاريک افسردگی من شروع شد . دورانی که هيچ تصوير ذهنی روشنی از آن در خاطرم باقی نمانده است . اکنون پس از سپری کردن شش ماه در بيمارستان بهبود يافته ام و شايد تا چند روز ديگر مرخص شوم .آنگاه می توانم باز هم مريلا را ببينم . حتی می توانم بروم و بچه اش را هم ببينم . چند روز پيش که مادرم به من خبر داد او صاحب بچه شده است از او پرسيدم که اسم بچه را چه گذاشته اند و مادرم پاسخ داد اسم تو را روی بچه گذاشته اند . وقتی که مرخص شدم می توانم آن بچه را که هم نام من است ببينم . بچه ای که عليرغم اينکه با من هم اسم است شايد سرنوشتش با من متفاوت باشد . شايد او در آينده هرگز پرتقال نفروشد آدم برفی نسازد و خودکشی نکند ولی بتواند با مريلای محبوبش ازدواج کند . |
|
| ساعت ۱٠:٤۳ ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳ |
|
هنگامی که از بيمارستان مرخص شدم احساس پرنده ای را که از قفسی فلزی و سرد آزاد می شود داشتم . جلوی در بيمارستان چند دقيقه ای ايستادم تا بتوانم خود را با محيط بيرون وفق دهم . محيط بدون حصار خارج بيمارستان برايم قداست زيادی داشت . محيطی بود که در آن مريلای خوبم را می توانستم ملاقات کنم . ناگهان در اطرافم جنب و جوش عجيبی احساس کردم . آسمان آفتابی بالای سرم را ابرهای تيره ای پوشاند . احساس کردم که در ذهنم خلايی بوجود آمده است . نمی توانستم به چيزی فکر کنم . چند لحظه ای از خود بيخود شدم . بغضم ترکيد و های های گريه مرا به خود آورد . با خود گفتم اگر او مرا در اين حال ببيند در باره من چه فکری می کند . سعی کردم جلوی گريه ام را بگيرم اما نتوانستم . دويدم و از آنجا دور شدم . آدرس خانه ام را بياد نمی آوردم و ناچار در خيابانها سرگردان و بی هدف می گشتم .
در چند روز گذشته چندين بار سعی کرده ام مانند آن روز گريه کنم تا اندکی دل غمگينم تسکين يابد . اشک در چشمهايم موج می زند اما سرازير نمی شود . انگار بايد تا ابد دل من با اين همه غم و غصه دست به گريبان باشد و انگار تسکينی برای من وجود ندارد . دلم می خواست تمام عمرم را بدهم و لحظه ای را که او را در آغوش کشيدم دوباره تجربه کنم . او را چنان در آغوش می فشردم که انگار دو موجود جدا از هم نبوديم و تبديل به شخصی واحد شده بوديم . بدن او سرد و رنگ صورتش مانند گچ سفيد بود . در عوض تمام اعضای بدن من از حرارت تب مانندی می سوخت و رنگ صورتم از شدت گريه سرخ شده بود . او مرده و من زنده بودم . او با تمام خوشيها و شاديها رفته بود و من با تمام دردها و غصه ها مانده بودم . |
|
| ساعت ٩:٤۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳ |
|
چندين روز گذشت و مدام برف می باريد . می ترسيدم از خانه بيرون بروم . احساس می کردم شبح او بيرون خانه ايستاده و با آن معصوميت بی نهايتش در حاليکه روی سر و شانه هايش برف نشسته سعی می کند از پنجره توی خانه را نگاه کند . خيلی از چشمان غمگينش می ترسيدم . چشمهايی که انگار از شدت سرما در آنها اشک يخ زده باشد .
گاهگاهی به نظرم می آمد که او توانسته است وارد خانه شود . وقتی وارد اتاق می شدم او را می ديدم که روی صندلی راحتی نشسته و به من لبخند می زند . وقتی او را می ديدم قلبم به شدت می زد و احساس می کردم از اين فضای مادی خارج می شوم و در ميان سيالی تيره رنگ غوطه می خورم . کم کم اين حس در من پيدا شد که او همواره مرا تعقيب می کند . او را هر جا که می رفتم کنار خودم می ديدم . در گوشه اتاق ، کنار ميز ناهارخوری ، در راهرو ، روی پله ها و حتی در آينه او را می ديدم که روبروی من ايستاده و با حالت عجيب و غريبی به من لبخند می زند. يک روز آفتابی و سرد تصميم گرفتم بروم بيرون . لباسهای تازه ام را پوشيدم و سعی کردم سر و وضعم را مرتب کنم ؛ ممکن بود در خيابان با او روبرو شوم . وقتی آماده شدم در خانه را باز کردم تا خارج شوم . نتوانستم در را کاملا باز کنم انگار چيزی پشت در بود که نمی گذاشت کاملا باز شود . با خودم گفتم احتمالا اوست که پشت در ايستاده است . به آرامی خم شدم و پشت در را نگاه کردم . سايه سياهی آنجا افتاده بود که متعلق به هيچ چيزی نبود . انگار تاريکترين نقطه جهان به آنجا منتقل شده بود . از ترس خشکم زد و هنگامی که ديدم سايه تکان می خورد از هوش رفتم . وقتی بيدار شدم خود را در رختخوابم ديدم . هوای اتاق گرم و مطبوع بود . او را ديدم که مثل پرستارها با لبخند شيرينی بالای سرم ايستاده و منتظر بود من از خواب بيدار شوم . وقتی متوجه شد که بيدار شده ام شروع کرد به حرف زدن . نمی توانستم حواسم را جمع کنم . چيزی از حرفهايش را نمی فهميدم . باز هم به خواب رفتم . هنگامی که به هوش آمدم در ميان برف سفيدی که کوچه را پوشانده بود افتاده بودم و حال بسيار بدی داشتم . در خانه را ديدم که نيمه باز مانده بود . |
|
| ساعت ۳:٥٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳ |
|
ديگر مريلا در ميان ما نبود ولي باور كردن اين واقعيت برايم كاري غير ممكن بود . هفته ها كار من فقط اشك ريختن و ناليدن در غم فراق وي بود . جزئيات چگونگي دفن وي در آن روز باراني را از كساني كه آنجا بودند پرسيده بودم و لحظه به لحظه آن مراسم جانكاه را نزد خود تصور مي كردم . از خود مي پرسيدم چگونه توانسته اند او را در گودالي در زير زمين و در ميان خاك پر از موجودات نفرت انگيز دفن كنند . آيا واقعا در اين جهان غير از من كس ديگري نيز او را دوست داشت ؟ مطمئنم اگر كس ديگري هم او را دوست داشت از به گور سپردنش ممانعت مي كرد .
اکنون كه او رفته است من در دنيا احساس تنهايي مي كنم . خود را در ميان انسانهاي پوچ و بي هدف و بي احساس اطرافم بيگانه مي يابم ، در ميان افرادي كه تنها لذت زندگيشان به خاك سپردن نزديكانشان است در حاليكه تكه كلامشان بي معني ترين جمله اي است كه تا حال شنيده ام ، جمله اي كه مي گويد مرگ حق است . اين چه حقي است كه مرا از ديدن چشمان زيباي او محروم مي كند . مرگ حق نيست ، مرگ دردي جانسوز است كه دل عاشق مرا به آتش كشيد . و من پس از مرگ او ديگر نمي توانستم خود را انساني زنده بنامم . موجودي بودم بي هدف ، سرگردان و بي اختيار كه كارم شده بود اشك ريختن و فكر كردن به بدبختي بزرگي كه به سرم آمده بود . بالاخره يك روز تصميم گرفتم كه خود را از چنگال اين عذاب وحشتناك آزاد كنم . شيشه اي پر از ماده قرمز رنگي كه بسيار سمي و كشنده بود در خانه داشتم . ليواني از آن پر كردم و چند جرعه اي نوشيدم . كم كم احساس خواب آلودگي نمودم . پلكهايم سنگين شده بودند . صداي در خانه را شنيدم كه باز و بسته شد و سپس صداي قدمهايي به گوشم خورد كه تا پشت در اتاق من ادامه يافت . در به آرامي باز شد و من صورت زيبايش را شناختم . لباس سياهش اگرچه از پارچه ارزان قيمتي دوخته شده بود و مدل چندان جالبي نداشت به نظرم باشكوهترين لباس دنيا بود . چشمانش را نگاه كردم ، سرشار از معصوميت بودند و اگرچه ديگر افسوني در آنها نمي ديدم در من همان احساسات قديمي را زنده مي كردند . چشمانم كاملا بسته شدند و به خواب عميقي فرو رفتم . هنگامي كه بيدار شدم هواي اتاق سرد بود . احساس بدي داشتم . از خانه بيرون آمدم ، همه جا را برف سفيدي پوشانده بود و من در كوچه تنها بودم . |
|
